سيد محمد باقر برقعى

562

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

مكن به پيش خسان همچو گل گريبان چاك * چو غنچه غوطه به خون زن وليك خندان باش اورنگ فقر دلى ، كش دلارام ، در بر نشيند * ز كونين ، آسوده‌خاطر نشيند مرا شعله‌اى هست در سينه ، ليكن * ز دل برنشيند ، چو دلبر نشيند ز هستى به يكباره برخاستم من * كه تا او مرا ، در برابر نشيند ز كوى وفادارىاش برنخيزم * به جانم اگر تيغ و خنجر نشيند تعالى اللَّه از خال مشكين به رويش ! * كه چون پور آذر ، در آذر نشيند غمش خوش‌تر از دل نديده‌ست جايى * كه در اين سراى محقّر نشيند ترا هر خدنگى كه از عشوه خيزد * مرا بر دل‌خسته تا پر نشيند ! شود مرغ دل ، صيد شهباز هجران * گر از كوى تو ، جاى ديگر نشيند تهى كرده‌ام دل صدف‌سان كه در وى * هواى تو يك‌دانه گوهر نشيند حرام است وصل لب و قدّت آن را * كه با ياد طوبى و كوثر نشيند خرد گرچه بر عرش ، كرسىنشين شد * ولى عشق در رتبه ، برتر نشيند چه لذّت دهد زندگانى مر آن را * كه بىباده و جام و ساغر نشيند ز اورنگ فقر و قناعت « صبورى » * نخيزد ، كه بر تخت قيصر نشيند رهروان عشق تيغ تو ز بس‌كه ريخت ، سرها * بردى تو ز ما ، چه دردسرها بىتيغ تو ما سرى نخواهيم * اين هم ز تو ، بر سرِ دگرها از كوى تو برده‌ايم با خويش * غم بر دل و غصّه بر جگرها اى راهروان عشق ، زنهار ! * كاين ره دارد بسى خطرها خوبان كه نظر به كس ندارند * دارند به روى ما نظرها